Untold Story

*** زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد *** شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شادباش *** امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساسی باشد اما عزيزي نباشد *** اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد *** زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز *** مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند *** فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست ، دوست داشتن امري لحظه ايست ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است *** متبرک کسی است که علی رغم همه رویدادها قلب خود را بسوی خدا می گیرد و می گوید : به " تو " توکل می کنم *** هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور "قلبش " می گذارد نه دور سرش *** در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است *** کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد *** هیچ گاه به اندازه زمانی که به خاطر آرمانی عالی شکست خورده اید به پیروزی نزدیک نبوده اید *** به خاطر سختی کارها نیست که ما جرأت نمی کنیم، چون ما جرأت نمی کنیم کارها سخت می شوند *** یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است *** اگر حال و هوای خوبی داری به این دلیل است که افکار خوبی در سر داری *** یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می نمایی *** هر چه فکر شما بزرگتر باشد به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام می گذارید *** عشق بزرگترین چالش و بزرگترین موفقیت است *** طعم بسیاری از شکست های زندگی را کسانی چشیده اند که در دوقدمی پیروزی دست از تلاش کشیده اند *** برای پرواز کردن اول باید ایستادن ، راه رفتن و بالا رفتن را آموخت ، پرواز کردن با پرواز کردن آغاز نمی شود *** اگر خدا آرزویی را در دلت انداخت بدان توان رسیدن به آن را در تو دیده است ***


جامعه يكپارچه با قلب مخالف است اما سر را نازپرورده مي كند. سر را نظم وانضباط مي دهد و تعليم و تربيت مي كند. جامعه قلب را ناديده مي گيرد و از آن چشم پوشي مي كند، زيرا قلب پديده اي خطرناك است. سر يك دستگاه است. دستگاه ها همانگونه كه هستند خوب اند- مطيع و فرمانبردار. از اين رو سردمداران كليسا، پدرها و مادرها و همه به سر علاقه مندند. سر خوشايند همه است. قلب براي وضع موجود، براي نظم و تربيت جاري، براي مصلحت هاي كذايي دردسر مي آفرينند. سر از راه منطق عمل مي كند. مي توان قانعش كرد. مي توان هندو يا مسيحي اش ساخت. مي توان كمونيست، فاشيست يا سوسياليستش گرداند. با سر مي توان همه كار كرد. تنها يك نظام آموزشي زيركانه و راهكارهايي مكارانه لازم است. دقيقا همانگونه كه يك كامپيوتر را برنامه ريزي مي كنيم. و به سر هر چه بدهي آنرا تكرار مي كند. نمي تواند چيزي جديد، اصل و غير تكراري بازپس دهد. قلب از راه عشق زندگي مي كند. و عشق را نمي تواند دربند كشيد. عشق اساسا سركش است. هيچگاه نمي داني كه تو را به كجاها خواهد برد. نمي تواني پيش بيني كني، زيرا عشق خودجوش است. هرگز به تكرار كهنه نمي پردازد. هميشه به لحظه اكنون پاسخ مي گويد. قلب در لحظه اكنون به سر مي برد و سر در گذشته. از اين رو سر هميشه سنت گرا و محافظه كار است و قلب هميشه انقلابي و شورشي. اما تو فقط از راه قلب مي تواني پيروز شوي. از راه عشق مي تواني پيروز شوي نه از راه منطق. و معجزه اينجاست كه وقتي تو عليه روانشناسي توده  قيام كني و بيش از پيش مستقل شوي، ناگهان احساس مي كني كه با كل و با جهان عالم يكي شده اي.

ناخودآگاه ما نه برابر بزرگتر از خودآگاه ماست. پس هرچه از ناخودآگاه مي آيد،‌غالب مي شود. براي همين است كه مردم از احساسات و عواطف خود هراس دارند. آنها را سركوب مي كنند و مي ترسند جنجال و اغتشاش بيافرينند، ‌اما اين اغتشاش هم زيباست. نظم لازم است،‌اما اغتشاش هم لازم است. يك انسان كامل، ‌كسي است كه مي تواند از هر دو استفاده كند و اجازه مداخله ناخودآگاه در خودآگاه و بالعكس را ندهد. كارهايي است كه فقط مي توان آنها را آگاهانه انجام داد؛ ‌براي مثال تمرين رياضي يا انجام كاري علمي. اين كارها را فقط با ذهن خودآگاه مي توان انجام داد. ‌اما عشق اينگونه نيست. شعر هم اينگونه نيست. آنها از ناخودآگاه بر مي خيزند. در آن هنگام بايد خودآگاه را كنار گذاشت. اين ذهن خودآگاه است كه مي كوشد چيزها را نگاه دارد؛ ‌زيرا مي ترسد. ذهن تصور مي كند چيزي عظيم، مثل يك موج بزرگ به سمت او مي آيد. آيا او قادر خواهد بود در برابر آن موج دوام آورد؟‌ پس مي كوشد از آن اجتناب كند. به همين دليل است كه مردم بسيار كسل و مرده شده اند. همه سرچشمه هاي حيات، در ضمير ناخودآگاه  نهفته است.

ترسوها ممكن نيست ديندارباشند، اگرچه كليساها و مساجد از چنين مردمي پر است. چه بسا كه آنها دين را انباشته از ترس كرده باشند. تقريبا در تمامي زبانهاي دنيا واژه هايي چون " خداترس" در مورد اشخاص ديندار بكار مي رود. دينداران امروز كاملا نترس اند. آنان " خداترس " نيستند، بلكه عاشق خدا هستند. دينشان برخاسته از عشق است نه از ترس. چگونه مي توان از روي ترس عبادت كرد؟ چگونه مي توان از روي ترس عشق ورزيد؟ از روي ترس فقط مي توان تنفر ورزيد.... ترس و زياده خواهي دو روي يك سكه اند. ترس جهنم را آفريده است و زياده خواهي بهشت را. آنها فرافكني ترس و زياده خواهي اند... انسان ديندارخوش و خرم زندگي مي كند، زيرا او از چيزي نمي ترسد. و از اين نترسي، روحيه اي استوار برمي خيزد و بر روي اين روحيه استوار، او مي تواند معبد خدا را بنا كند – اين يگانه راه ممكن است.

ذهن، منطقي و استدلالي است. بدون وقفه بحث و استدلال مي كند. تو را مشغول نگاه مي دارد اما هرگز به نتيجه نمي رساند. طبيت ذهن اينگونه است كه به پايان و نتيجه نمي رسد. به همين دليل است كه فلسفه تنوانسته بشر را به كوچكترين نتيجه اي برساند. كاري بيهوده و بي ثمر بوده است و هزاران سال، هزاران انسان برجسته و درخشان درگير اين كار ابلهانه بوده اند.
ذهن استدلال مي كند اما هرگز به نتيجه نمي رسد. قلب هيچگاه استدلال نمي كند اما نتيجه را مي داند.زندگي اينگونه است. اين يكي از اسرار زندگي است. ذهن پر سر و صداست ولي تمام اين سر و صداها بي فايده اند. قلب ساكت است اما تو را به جايي مي رساند. از سر به قلب و از استدلالي به بي استدلالي روي آور تا زندگي ناگهان چهره جديد به خود بگيرد و سرشار از معنا و هدف، زيبايي، رايحه، نور و عشق و شود. و تركيب اينها باهم، همان معناي خداوندي است .

برای مشاهده مطالب قبلی به بایگانی مطالب مراجعه کنید و یا روی "نوشته های قبلی" کلیک کنید