|
از پرندگان، آواز
خواندنشان را بياموز، از درختان رقصشان را و از رود خانه ها موسيقي شان را. ديده
بگشا تا از شعر پر شور هستي حيران شوي. نيازي نيست بدنبال معناي هستي بگردي. اگر
چنين كني، جستجوي تو يك جستجوي فلسفي مي شود. همين كه بپرسي" معناي آن چيست؟
" از راه شهر بدر مي شود. بدون مطرح ساختن پرسش" معناي پيچ و تاب خوردن
درخت در باد چيست؟ " با درخت به رقص در آي تا در راه شعر قدم بگذاري. و معجزه
معجزه ها اينجاست كه كسي كه بدنبال معنا نيست بي درنگ آنرا مي يابد با درختان
برقص! با پرندگان آواز بخوان! در رودخانه شنا كن تا معنا را بيابي- بدون اينكه
آنرا جستجو كني. جزيي از اين هستي زيبا شو. ترانه ات را بخوان، زيرا هركس با ترانه
اي در قلب خويش بدنيا مي آيد و تو تا زمانيكه اين ترانه را نخواني، نا كام خواهي
ماند. تو بايد كار خودت را انجان دهي. منظور من از خواندن ترانه ات همين است. هر
كاري دوست داري! اهميت نده كه ديگران چه مي گويند. ديگران بي ربط مي گويند. هر
آنچه مي خواهي انجام دهي، بدن توجه به پيامدهاي آن پافشاري كن. سازش نكن. شاعر
عصيانگر است و هرگز مصالحه نمي كند. اگر مصالحه كند شاعر نيست يك تاجر است. و اگر
سازش نكني، عشق تو در تمام جهتها رشد خواهد كرد. ترانه ات را بخوان تا عشقي را كه
از سر چشمه اي پنهان در وجودت قوران مي كند بيابي. اين عشق با لبريز شدن از تو به
ديگران سرايت خواهد كرد.
|