Untold Story

*** زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد *** شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شادباش *** امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساسی باشد اما عزيزي نباشد *** اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد *** زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز *** مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند *** فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست ، دوست داشتن امري لحظه ايست ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است *** متبرک کسی است که علی رغم همه رویدادها قلب خود را بسوی خدا می گیرد و می گوید : به " تو " توکل می کنم *** هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور "قلبش " می گذارد نه دور سرش *** در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است *** کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد *** هیچ گاه به اندازه زمانی که به خاطر آرمانی عالی شکست خورده اید به پیروزی نزدیک نبوده اید *** به خاطر سختی کارها نیست که ما جرأت نمی کنیم، چون ما جرأت نمی کنیم کارها سخت می شوند *** یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است *** اگر حال و هوای خوبی داری به این دلیل است که افکار خوبی در سر داری *** یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می نمایی *** هر چه فکر شما بزرگتر باشد به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام می گذارید *** عشق بزرگترین چالش و بزرگترین موفقیت است *** طعم بسیاری از شکست های زندگی را کسانی چشیده اند که در دوقدمی پیروزی دست از تلاش کشیده اند *** برای پرواز کردن اول باید ایستادن ، راه رفتن و بالا رفتن را آموخت ، پرواز کردن با پرواز کردن آغاز نمی شود *** اگر خدا آرزویی را در دلت انداخت بدان توان رسیدن به آن را در تو دیده است ***

It is such a small life. Take risks, be a gambler – we go with you lose? We go with empty hands. There is nothing to lose. Just a little time to be playful, to sing a beautiful song and the time is gone. Each moment is so precious.

Open up! Throw your doors and windows open. Let wind and rain and sun come in. let people enter into you and you enter into peoples lives. That is the only way to become aware of the tremendous mystery of life.

زندگی بسیار کوتاه است. خطر کن، پای میز قمار زندگی بنشین! چه می توانی از دست بدهی؟ ما با دستانی خالی آمددین، با دستانی خالی هم خواهیم رفت. چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. فقط کمی وقت برای بازیگوشی، برای زمزمه آوازی دل انگیز باقی است، و زمان از دست رفته است. هر لحظه بسی گرانبهاست.

شكوفا شو! ‌درها و پنجره هاي خود را از هم بگشا. بگذار باد و باران و آفتاب به درون آيند. بگذار مردم بر تو وارد شوند و تو بر آنها مهمان شوي. اين تنها راه است تا از راز شگفت انگيز زندگي آگاه شوي.




زندگي به خودي خود خنثي است. اين ماييم كه آنرا زيبا يا زشت مي كنيم. زندگي از انرژيهاي خود ما تشكيل مي شود. اگر به درون زندگي، زيبايي بريزيم، ‌زيبا مي شود. اگر كاري نكنيم و انتظار داشته باشيم كه زندگي زيبا شود، اتفاقي رخ نخواهد داد. زيبايي را بايد خلق كرد. بايد به حقيقت زندگي، رنگ و بو و موسيقي ببخشيد. سپس آن زيبا خواهد شد. هرگاه در خلق زيبايي شريك شويد، زندگي تان زيبا مي شود و هرگاه اين روال را متوقف كنيد، زيبايي از زندگي رخت بر مي بندد.


زشتي و زيبايي آفريده خود ماست. شادي و بدبختي هم همينطور. شما آنچه را كه خود خلق مي كنيد،‌ دريافت مي داريد. فلسفه كار ما نيز همين است: همانچه مي كاريد، مي درويد. زندگي همانند بوم نقاشي سفيد است مي توانيد روي آن مناظر زيبا بكشيد يا روحهاي سياه و آدمهاي خطرناك. اين به شما بستگي دارد. مي توانيد زندگي تان را به رويايي زيبا يا كابوسي وحشتناك تبديل كنيد. هنگاميكه اين نكته را درك كرديد، همه چيز ساده مي شود؛‌ خودتان آقاي خودتان مي شويد. زندگي يك فرصت است. هرچه نياز داريد، به شما مي دهد، و شما خود بايد آنچه را كه مي خواهيد، بسازيد. زندگي را بايد خود بسازيد.


خدا به هیچ وجه یک بت نیست. تو نمی توانی خدا را مثل یک بت پرستش کنی. تو می توانی به طریقه ای خدای گونه زندگی کنی. ولی نمی توانی خدا را بت کنی – خدا شخص نیست که او را پرستش کنی. این پرستش تو سراسر حماقت محض است، همه صور ذهنی تو از خدا، آفریده خود توست. چنین خدایی وجود ندارد، اما الوهیت است. یقینا هست – در گلها، در پرندگان، در ستاره ها، در چشمان آدم ها، وقتی ترانه ای در دل به تصنیف در می آید و شعر تو را احاطه می کند ... این همه خداست.


Never sacrifice your life for anything! Sacrifice everything for life! Life is the ultimate goal – greater than any country. Greater than any religion, greater than any god, greater than any scripture.

هرگز زندگی ات را قربانی هیچ چیز نکن!
همه چیز را قربانی زندگی کن!  
زندگی هدف غایی است، بزرگتراز هر کشوری،بزرگتر از هر کیشی،بزرگترازهر خدایی،بزرگتراز هر کتاب آسمانی. 

 
اگر انسان شادماني را نيافته باشد، يك شكست خورده است. زندگي اش سرشار است از ناكامي و نااميدي. مي توان اين را در چهره مردم ديد: مردم هرقدر از عمرشان مي گذرد غمگين تر مي شوند. هرقدر سنشان بالاتر مي رود خشمگين تر مي شوند. خشمشان نسبت به زندگي بيشتر مي شود، زيرا زندگي تمام روياهاشان را به باد داده است. اما تقصير زندگي نيست، مقصر اصلي خودشان هستند. خودشان بودند كه زندگي را صرف چيزهاي بي ارزش كردند: پول و ثروت، قدرت و جاه و مقام. اگر به اينها دست نيابي ناكام مي شوي و اگر هم به دستشان آوري ناكامي تو بيشتر مي شود. در واقع دست نيافتن به آنها بهتر است، زيرا آنگاه هنوز اميدي وجود دارد. روزي ممكن است به دستشان آوري و همه چيز روبراه شود. كسي كه به اين چيزها دست يافته ملول و دلتنگ است، زيرا هيچ اميدي ندارد. همه زندگي اش را بر سر اين چيزها قمار كرده. همه زندگي اش در راه دست يافتن به چيزهاي بي ارزش تلف شده اما هنوز مثل گذشته ناخرسند و ناخشنود است. شادماني امري دروني و كاملا فردي و شخصي است. تو مي تواني شادماني را در درون خودت بيابي – به هيچ كس ديگر احتياج نيست. و با يافتن شادماني، پيروز مي شوي. زندگي ات شكوه و زيبايي مي يابد. همه آسمان وجودت ستاره باران مي شود. و آنگاه كه بداني زندگي ات بيهوده نگذشته است، حتي مرگ نيز زيباست. ديگر بيزار و نااميد نخواهي مرد، دركمال شادماني خواهي مرد. مرگ را فرصتي براي استراحت به حساب خواهي آورد. تو ديگر شكوفا شده اي، رايحه ات را پراكنده ساخته اي. اكنون زمان استراحت و زمان نيست شدن در كل فرا رسيده است.


جامعه يكپارچه با قلب مخالف است اما سر را نازپرورده مي كند. سر را نظم وانضباط مي دهد و تعليم و تربيت مي كند. جامعه قلب را ناديده مي گيرد و از آن چشم پوشي مي كند، زيرا قلب پديده اي خطرناك است. سر يك دستگاه است. دستگاه ها همانگونه كه هستند خوب اند- مطيع و فرمانبردار. از اين رو سردمداران كليسا، پدرها و مادرها و همه به سر علاقه مندند. سر خوشايند همه است. قلب براي وضع موجود، براي نظم و تربيت جاري، براي مصلحت هاي كذايي دردسر مي آفرينند. سر از راه منطق عمل مي كند. مي توان قانعش كرد. مي توان هندو يا مسيحي اش ساخت. مي توان كمونيست، فاشيست يا سوسياليستش گرداند. با سر مي توان همه كار كرد. تنها يك نظام آموزشي زيركانه و راهكارهايي مكارانه لازم است. دقيقا همانگونه كه يك كامپيوتر را برنامه ريزي مي كنيم. و به سر هر چه بدهي آنرا تكرار مي كند. نمي تواند چيزي جديد، اصل و غير تكراري بازپس دهد. قلب از راه عشق زندگي مي كند. و عشق را نمي تواند دربند كشيد. عشق اساسا سركش است. هيچگاه نمي داني كه تو را به كجاها خواهد برد. نمي تواني پيش بيني كني، زيرا عشق خودجوش است. هرگز به تكرار كهنه نمي پردازد. هميشه به لحظه اكنون پاسخ مي گويد. قلب در لحظه اكنون به سر مي برد و سر در گذشته. از اين رو سر هميشه سنت گرا و محافظه كار است و قلب هميشه انقلابي و شورشي. اما تو فقط از راه قلب مي تواني پيروز شوي. از راه عشق مي تواني پيروز شوي نه از راه منطق. و معجزه اينجاست كه وقتي تو عليه روانشناسي توده  قيام كني و بيش از پيش مستقل شوي، ناگهان احساس مي كني كه با كل و با جهان عالم يكي شده اي.


زندگي مي تواند حسابگرانه باشد اما در آن وقت زندگي يك نثر خواهد بود. رياضي و منطق خواهد بود. يك زندگي خشك و بي روح، نه گلي، نه رقصي، نه آوازي. آنگاه تو زندگي نخواهي كرد، جان خواهي كند. راه ديگر آن است که زندگي را به شعر،‌به عشق، به موسيقي و به بزم شادي دگرگون ساخت. و انتخاب شيوه زندگي با ماست. هردو راه هميشه در برابر ما باز است. انسان آزاد به دنيا مي آيد. او هيچ سرنوشتي ندارد. اگر سرنوشتي وجود داشت، آزادي انسان از بين مي رفت و او تبديل به يك دستگاه مي شد. اما انسان يك دستگاه به دنيا نمي آيد. انسان در آزادي كامل بدنيا مي ايد. هرگامي كه برمي دارد بايد دست به انتخاب بزند. و اساسي ترين انتخاب انسان، انتخاب بين نثر زيستن يا شعر زيستن است. منطقي زيستن يا عاشقانه زيستن، رياضي يا موسيقي، ماده يا آگاهي، در پيش گرفتن يك زندگي مادي يا زيستن در شادماني معنوي. از اين نكته آگاه باش و هشيارانه و هوشمندانه دست به انتخاب بزن . بگذار زندگي ات شعر شود تا بداني كه خدا چيست. خدارا فقط شاعران، عارفان، نقاشان، آوازخوانان و رقصندگان مي شناسند. در آن لحظه كه نقاش فراموش مي كند نقاش است و در آن لحظه نادري كه رقصنده در رقص خود ناپديد مي شود مي توان خدا را شناخت.

  بايد همچون كودك پاك و ساده باشي تا دروازه هاي الهي به رويت گشوده شوند. اين دروازه ها
به روي مردم دانشور بسته مي مانند. به روي دانش آموختگان، به روي مدرسه رفته ها، به روي موعظه گران، كاملا بسته مي مانند. اينان از پيش مي دانند و ديگر به چيزي نياز ندارند. اينان، با انباشتن دانش بر ناداني خود سرپوش گذاشته اند. بهت و حيرتي را كه اساسي ترين كيفيت گام گذاشتن در راه خداست از دست داده اند. كودك پر از بهت و حيرت است. قلب او پيوسته راز و معجزه را احساس مي كند. چشمانش سرشار از شگفتي است- شگفتي چيزهايي كوچك: سنگهاي كنار ساحل، گوش ماهي هاي كنار دريا. چنان به جمع آوري آنها مشغول است كه انگار جواهر يافته! فريفته چيزهاي كوچك مي شود- پروانه، شاخه اي گل، يك شاخه گل معمولي.اينها كيفيتهايي هستند كه به تو كمك مي كنند به روي خدا، به روي شادماني، به روي حقيقت، به روي راز هستي باز و پذيرا شوي.

       


غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند و ما هدیه شیطان را بهم می دهیم  

ولی هدیه خداوند را از یکدیگر پنهان می کنیم .


يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد ، نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد ،خطي ننويسم که آزار دهد کسي را  

يادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب کين را با کمتر ازمهر ندهم يادم باشد

جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم   ً

يادم باشد بايد در برابر فريادهاسکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم   

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان   

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد   

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم   

يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم

يادم باشد زمان بهترين استاد است

يادم باشد قلب کسي را نشکنم

يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد

يادم باشد پلهاي پشت سرم را ويران نکنم

يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد

يادم باشد که عشق کيمياي زندگيست

   

ناخودآگاه ما نه برابر بزرگتر از خودآگاه ماست. پس هرچه از ناخودآگاه مي آيد،‌غالب مي شود. براي همين است كه مردم از احساسات و عواطف خود هراس دارند. آنها را سركوب مي كنند و مي ترسند جنجال و اغتشاش بيافرينند، ‌اما اين اغتشاش هم زيباست. نظم لازم است،‌اما اغتشاش هم لازم است. يك انسان كامل، ‌كسي است كه مي تواند از هر دو استفاده كند و اجازه مداخله ناخودآگاه در خودآگاه و بالعكس را ندهد. كارهايي است كه فقط مي توان آنها را آگاهانه انجام داد؛ ‌براي مثال تمرين رياضي يا انجام كاري علمي. اين كارها را فقط با ذهن خودآگاه مي توان انجام داد. ‌اما عشق اينگونه نيست. شعر هم اينگونه نيست. آنها از ناخودآگاه بر مي خيزند. در آن هنگام بايد خودآگاه را كنار گذاشت. اين ذهن خودآگاه است كه مي كوشد چيزها را نگاه دارد؛ ‌زيرا مي ترسد. ذهن تصور مي كند چيزي عظيم، مثل يك موج بزرگ به سمت او مي آيد. آيا او قادر خواهد بود در برابر آن موج دوام آورد؟‌ پس مي كوشد از آن اجتناب كند. به همين دليل است كه مردم بسيار كسل و مرده شده اند. همه سرچشمه هاي حيات، در ضمير ناخودآگاه  نهفته است.

ترسوها ممكن نيست ديندارباشند، اگرچه كليساها و مساجد از چنين مردمي پر است. چه بسا كه آنها دين را انباشته از ترس كرده باشند. تقريبا در تمامي زبانهاي دنيا واژه هايي چون " خداترس" در مورد اشخاص ديندار بكار مي رود. دينداران امروز كاملا نترس اند. آنان " خداترس " نيستند، بلكه عاشق خدا هستند. دينشان برخاسته از عشق است نه از ترس. چگونه مي توان از روي ترس عبادت كرد؟ چگونه مي توان از روي ترس عشق ورزيد؟ از روي ترس فقط مي توان تنفر ورزيد.... ترس و زياده خواهي دو روي يك سكه اند. ترس جهنم را آفريده است و زياده خواهي بهشت را. آنها فرافكني ترس و زياده خواهي اند... انسان ديندارخوش و خرم زندگي مي كند، زيرا او از چيزي نمي ترسد. و از اين نترسي، روحيه اي استوار برمي خيزد و بر روي اين روحيه استوار، او مي تواند معبد خدا را بنا كند – اين يگانه راه ممكن است.

زندگي بسيار ساده است. حتي درختها ساده هستند. زندگي بايد ساده باشد. اما چرا براي شما اين همه پيچيده شده است؟‌ زيرا درباره آن فلسفه مي بافيد. براي آنكه در بحبوحه زندگي، ‌در شدت و شور باشيد، بايد تمام فلسفه بافيها در مورد زندگي را دور بريزيد. در غير اينصورت در ابهام كلمات فرو خواهيد ماند. صبحي آفتابي و دلپذير بود. هزارپايي شاد و آوازخوان، از هواي صبحگاهي سرمست شده بود. قورباغه اي كه در آن نزديكي نشسته بود، از اين حالت هزارپا متعجب شد. قورباغه كه احتمالا يك فيلسوف بود، از هزارپا پرسيد:‌«‌ صبركن! تو معجزه مي كني. هزارپا داري. چطور مي تواني هزار پا داشته باشي و آنها را به موقع حركت دهي؟ اول كداميك را برمي داري؟‌ بعد از آن كدام پا را؟ ‌آيا گيج نمي شوي؟‌ اين كار براي من غير ممكن به نظر مي رسد. » ‌هزارپا گفت: «‌من هرگز به اين موضوع فكر نكرده ام. بگذار درباره اش خوب فكر كنم. »‌هزارپا در حاليكه آنجا ايستاده بود، شروع به لرزيدن كرد و به زمين افتاد. خود او هم گيج شده بود؛ ‌هزار پا .. چطور مي توانست آنها را اداره كند؟ فلسفه مردم را فلج مي كند. زندگي نيازمند فلسفه نيست. زندگي به تنهايي كافي است. نيازي به عصا،‌ به حامي و حايل ندارد. زندگي كامل و مستقل است.

The heart has no question, yet it receives the answer. The mind has a thousand and one questions, yet it has never received any answer because it does not know how to receive.

قلب هیچ پرسشی ندارد. با این وجود، پاسخ را قلب دریافت می کند. ذهن هزار و یک سوال دارد، با این حال هرگز پاسخی دریافت نکرده است، زیرا نمی داند چطور دریافت کند .


انتظار روز برفی تو دلم داغ زده سرما 

ما همواره گوش به بيرون داريم. از اينرو هرگز صداي درونمان را نمي شنويم. اين صدا از دروني ترين هسته وجودمان برمي خيزد اما ما در محيط پيرامون مشغوليم. ما در ذهن زندگي مي كنيم. ذهني كه چنان شلوغ و پر سر و صداست كه نمي گذارد صداي آهسته و آرام درونمان را بشنويم. الهام هميشه راست مي گويد. عقل و منطق ممكن است راست بگويد يا دروغ. هميشه با شك و ترديد همراه است و هيچگاه قطعيت ندارد. اما در چيزهايي كه به تو الهام مي شود هيچ شك و ترديدي وجود ندارد و قطعي است. انسان الهام پذير هرگز پشيمان نمي شود،‌ زيرا او هرگز اشتباه نمي كند. نمي تواند كه اشتباه كند. او تنها از نداي درونش پيروي مي كند.

از هيچ چيز نبايد ترسيد؛‌ زيرا چيزي نداريم كه از دست بدهيم. هرچه را كه بتوان از شما ربود، ‌فاقد ارزش است. پس چرا بايد ترسيد؟ ‌چرا مظنون شد و شك كرد؟‌ سارقين واقعي اينها هستند:‌ ترديد، ظن،‌ ترس. آنها امكان شاد بودن را نابود مي كنند.  پس تا وقتيكه در زمين هستيم،‌ زمين را گرامي بداريم. تا جاييكه اين لحظه باقي مي ماند،‌ عميقا از آن لذت ببريد. براي ترس است كه خيلي چيزها را از دست مي دهيم. به سبب ترس نمي توانيم عشق بورزيم. حتي اگر عشق بورزيم،‌ عشقمان نيمه جان است؛‌ تا حد معيني است، ‌نه فراتر از آن. هميشه به نقطه اي مي رسيم كه مي ترسيم فراتر از آن برويم. پس همانجا مي مانيم. در دوستيها نمي توانيم عميق شويم؛‌ زيرا مي ترسيم. به خاطر ترس نمي توانيم عميق دعا كنيم. آگاه باشيد،‌ اما محتاط نباشيد. تفاوت اين دو بسيار ظريف است. آگاهي ريشه در ترس ندارد. احتياط در ترس ريشه دارد. شخص محتاط مي شود تا اشتباه نكند، ‌اما نمي تواند خيلي دور شود. ترس به او اجازه نخواهد داد تا شيوه هاي تازه زندگي،‌ مجراهاي جديد براي بروز انرژي خود، مسيرهاي تازه و سرزمينهاي نو را كاوش كند. او هميشه يك راه را دوباره و دوباره خواهد پيمود و جلو و عقب خواهد رفت،‌ مثل يك قطار باري!


                                     

ترجمه سنگ نوشته ی داریوش هخامنشی  در یکی از دامنه های کوهستان الوند و به فاصله ی 5 کیلومتری جنوب غربی همدان /// همچنین قابل ذکر است که آبشار زیبایی در نزدیکی این دو کتیبه واقع شده که به آبشار گنجنامه معروف است .
* خدای بزرگ است اهورامزدا که این زمین را آفرید ، که آن آسمان را آفرید ، که انسان را آفرید ، که شادی را برای انسان آفرید ، که داریوش را شاه کرد ، یگانه شاه از میان شاهان بسیار و یگانه فرمانروا از میان فرمانروایان بسیار . من (هستم) داریوش ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه کشورهای با ملت های بسیار ، شاه این سرزمین بزرگ دور دست پهناور ، پسر ویشتاسب هخامنشی *

                                                                                                                                                                         

هرگز به چيزهاي

منفي اهميت ندهيد. اگر شمعي روشن كنيد، ظلمت به خودي خود ناپديد مي شود. سعي نكنيد با ظلمت بجنگيد كه اصلا امكانپذير نيست؛ زيرا ظلمت اساسا وجود ندارد. چگونه مي توان با چيزي كه وجود ندارد، ‌جنگيد؟‌ فقط شمعي روشن كنيد تا ظلمت به خودي خود ناپديد گردد. ظلمت، ترس و همه امور منفي كه ذهن تان را تسخير مي كند، فراموش كنيد. فقط يك شمع اشتياق روشن كنيد. صبحها وقتي بيدار مي شويد، قبل از هرچيز شوق داشته باشيد. مصمم باشيد كه آنروز واقعا با شادي و خوشي زندگي كنيد و بعد همين كار را انجام دهيد. صبحانه بخوريد، اما حضور خدا را هم احساس كنيد. آنگاه صبحانه غذايي مقدس مي شود. حمام كنيد، ‌اما خدا را به ياد داشته باشيد. حمام كوچك شما معبد مي شود و آبي كه شما را مي شويد،‌ چون غسل تعميد است. هر شب وقتي به خواب مي رويد، ‌به ياد آوريد چند اتفاق زيبا طي روز داشته ايد. فقط به يادآوردن آنها كمك مي كند كه فردا هم اتفاق بيفتند. فقط به يادآوريد و بعد درحاليكه آن لحظات زيبا را به ياد داريد، به خواب رويد و به اين ترتيب،‌ روياهايتان زيباتر خواهد شد، شور و اشتياق شما را در بر خواهد گرفت و شما با انرژي تازه اي زندگي خواهيد كرد. هر لحظه را مقدس كنيد.

ذهن، منطقي و استدلالي است. بدون وقفه بحث و استدلال مي كند. تو را مشغول نگاه مي دارد اما هرگز به نتيجه نمي رساند. طبيت ذهن اينگونه است كه به پايان و نتيجه نمي رسد. به همين دليل است كه فلسفه تنوانسته بشر را به كوچكترين نتيجه اي برساند. كاري بيهوده و بي ثمر بوده است و هزاران سال، هزاران انسان برجسته و درخشان درگير اين كار ابلهانه بوده اند.
ذهن استدلال مي كند اما هرگز به نتيجه نمي رسد. قلب هيچگاه استدلال نمي كند اما نتيجه را مي داند.زندگي اينگونه است. اين يكي از اسرار زندگي است. ذهن پر سر و صداست ولي تمام اين سر و صداها بي فايده اند. قلب ساكت است اما تو را به جايي مي رساند. از سر به قلب و از استدلالي به بي استدلالي روي آور تا زندگي ناگهان چهره جديد به خود بگيرد و سرشار از معنا و هدف، زيبايي، رايحه، نور و عشق و شود. و تركيب اينها باهم، همان معناي خداوندي است .


پرسيدم اين همه گفتند معجزه معجزه ، كو معجزه ؟
ندا رسيد از آسمان يافت كن در اين جهان
چيزي به غير از معجزه
اعضاي همه وجودت مگر معجزه نيست
روح و جسم و تاروپودت مگر معجزه نيست
پيدايش آفرينش مگر معجزه نيست
دنيا و آسمون و زمينش مگر معجزه نيست
بيدار شو بيدار شو اي مانده در خواب
هوشيار شو هوشيار شو اي گوهر ناب

 

    ستیز من تنها با تاریكی است و برای ستیز با تاریكی، شمشیر به روی تاریكی نمی كشم، چراغ می افروزم.
      

پنجم دی روز خير يا خورا، روز درگذشت آشو زرتشت است. آشو زرتشت پس از پايان پيام آوری خود كه آموزش آزادی انديشه، آگاهی، آشتی و همزيستی با انديشه‌های گوناگون بود در شهر بلخ (مزارشريف) به سر می‌برد.

زرتشت، زردشت، زردهُشت یا زراتُشت و به لاتین Zoroaster و در اوستا زرثوشتر به معنی "دارنده‌ی روشنایی زرین‌ رنگ" و یا "ستاره‌ی زرین" است.
اشوزرتشت پیام آور خرد و آزادی اندیشه و بنیادگذار كیش زرتشتی یا مزدیسنا و سراینده‌ی گاتها است.

در هفتاد و هفت سالگی او بود، هنگامی كه گشتاسب كيانی و پسرش اسفنديار، فرمانروای بلخ از پايتخت بيرون رفته بودند، فرمانروای تورانی "ارجاسب" كه دشمن ديرينه‌ی زرتشت بود، درنگی يافته و تورابراتور را با لشگر بزرگی به بلخ فرستاد. تورانيان دروازه‌ی شهر بلخ (مزارشريف) را درهم شكستند و هنگامی كه اشو زرتشت با لهراسب و گروهی از پيروانش، روی هم رفته هفتاد و دوتن در آتشكده‌ی نوبهار شهر بلخ به نيايش سرگرم بودند به زخم شمشير كشتند.

آشو زرتشت گرچه از جهان رفت و از دیدگان پنهان گشت، ولی روان پاكش همراه با اندیشه و آموزش‌های جاودانه‌اش پیوسته زنده ماند. بزرگ مردی که پس از هزارها سال هم‌چنان نام، راه و اندیشه‌اش بر تارک هوشمندی راست اندیشان و فیلسوفان بزرگ جهان می‌درخشد.

زرتشت هرگز نجنگید و همواره آدمیان را از جنگ و ستیز می‌پرهیزانید و هرگز اندیشه‌ی خود را برتر یا تك ندانست و به جای آن همزیستی با اندیشه‌های گوناگون را یاد داد.

آشو زرتشت آموزگار و پایه گذار اندیشه‌ی خو و منش نیك و راستی در گیتی بود كه به سه وَچَك (جمله) كوتاه او "پندار نیك، گفتار نیك، كردار نیك" شناخته شده است، و از دیدگاه پژوهشگران، تنها همین سه وَچَك (جمله) پایه‌ی بنیادین مردم سالاری (دمكراسی) و شیوه‌ی سازماندهی اندیشه‌ها و سُهش‌ها (احساسات) و در پی آن پیشرفت در جهان امروز شناخته شده است.

                                   

You can’t have a positive thinking and self talk if you’re not happy with yourself. Think positive and tell yourself you are going to make these changes in order to be the kind of person in your dreams .  

            

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره 

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری 

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری 

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی 

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی 

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه ! 

آخرین امتحانت رو پاس کنی 

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه 

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی 

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه 

بدون دلیل بخندی 

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه 

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی ! 

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

عضو یک تیم باشی

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند ، قدرشون روبدونیم .

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد ،وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشان میده،تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.   چارلی چاپلین

      ماهي چيزي درباره دريا نميداند، زيرا در دريا
زاده شده و در آن زندگي ميكند، اما روزي كه او را از آب بگيرند و بر روي ماسه هاي داغ ساحل بيندازند؛ آنگاه ماهي خانه حقيقي خود را خواهد شناخت و متوجه ميشود چه چيزي را از دست داده، او اكنون با تمام وجود سعی میکند خود را به اقيانوس بيافكند.

مردم فقط در لحظه مرگ است كه قدر و منزلت زندگي را خواهند فهميد...

                              

    زندگی در زندگی کردن است. زندگی یک شیئ نیست، یک روند است. بجز زیستن، راهی برای دستیابی به زندگی نیست ، جریان داشتن و جاری شدن به همراه آن. اگر در فلسفه و  الهیات به دنبال معنی زندگی میگردی، راهی مطمئن برای ازدست دادن زندگی و معنای آن یافته ای. زندگی چیزی نیست که به انتظارت نشسته باشد، در درونت اتفاق می افتد. زندگی چیزی نیست که همچون یک هدف در آینده باشد که به آن برسی، در همین لحظه و در اینک‌اینجاست در تنفس هایت، در گردش خونت و در تپش قلبت. هرآنچه که هستی زندگی تو است و اگر شروع کنی که معنی آن را درجایی دیگر بیابی، آن را از کف می دهی.  

                             

mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-bidi-font-family: "Times New Roman";color:#006600;mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language: EN-US;mso-bidi-language:AR-SA'>     
When the door of happiness closes, another opens . But often times we look so long at the Closed door that we don't see the one which has been opened for us .

وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
كه دری كه برایمان باز شده را نمی بینیم .

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی:
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!...
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست .

   دیروز واسه مراسم خاکسپاری یکی از اقوام رفته بودیم به گورستان بهشت زهرا که ایشالا قسمت کسی نشه هیچ وقت .  چیزی که توجه من رو خیلی به خودش جلب کرد افزایش قابل ملاحظه تعداد مرگ و میر آدما بود که یه وقتایی خروجی مرده شور خونه به سرعت دست نیافتنیه ده مرده بر دقیقه هم میرسید (خدا رو شکرباز هم افتخاری دیگر نصیبمون شد). باور نمی کنید مرده هایی که تو نوبت شست و شو بودند واسه خودشون چه صفی تشکیل داده بودند بنده خداها تو این دنیا که یا تو صف شیر بودن یا تو صف پمپ بنزین ، واسه رفتن زیر خاک هم مجبورن برن توی صف (خدا بیامرز هایده یه چیزایی از پیشگویی میدونست که میگفت : نوبت میگیریم گیج و بی هدف/واسه مردن هم باید رفت تو صف//روزا و شبا اینجور میگذرن/هرجا که میخوان مارو میبرن)

البته واسه رفقایی که کمی نگران شدند باید بگم که اونجا هم قانون اعجاب انگیز بند پ که در هر شرایط زمانی و مکانی موثر ، مفید و کارگشاست میتونه مورد استفاده قرار بگیره و کمی نوبتها رو  به نفع میت مورد نظر جابجا کنه .

از اینا که بگذریم میرسیم به حضور گسترده و همه جانبه بستگان و آشنایان که شاید اگه اینجور جاها زیارتشون نکنیم ، عنقریبه که چهرشون رو هم از یاد ببریم . من مطمئنم اگه مردگان عزیز در زمان حیاتشون میخواستند اینا رو به یه مهمونی دعوت کنند عمراً میتونستند نصف این جمعیتی رو که در زمان مماتشون دیدیم دور هم جمع کنند .

راستی از حضور پر رنگ تاج گلای متنوع و زیبایی که برای عرض تسلیت و احترام تقدیم شده بود هم نمیشه به راحتی گذشت ، ولی افسوس از بردن فقط یه شاخه گل برای مرده بنده خدا در زمان حیاتش .

واقعاً وای از این طايفه زنده کش و مرده پرست .

... و این تاریخی است که هر روزه واسه هممون تکرار میشه و شکر خدا هممون هم ازش درس میگیریم !!! 

همه مسافر و من درعجب ز طایفه ای که بر به مقصد رسیدگان می گریند .


شاید باور نکنید اما شما همیشه یک پزشک همراه خود دارید که آماده پاسخ به نیازهای پزشکیتان است. این پزشک، روان ماست. 5توصیه عجیب زیر را بخوانید تا باورتان شود.


1. آلرژی دارید؟ بخندید!
وقتی دچار آلرژی می‌شوید، سعی کنید خود را در موقعیت‌ خندیدن قرار دهید. شرکت‌کنندگان در تحقیقی که از سوی محققان ژاپنی انجام شده بود.
زمانی‌که به تماشای یک فیلم خنده‌دار نشسته بودند کمتر دچار حساسیت‌می‌شدند اما همین افراد زمانی‌که به تماشای یک فیلم جدی نشستند، پیاپی عسطه می‌کردند. خنده موجب عملکرد سریع سیستم عصبی پاراسمپاتیک شما می‌شود و سبب می‌شود فرد کمتر دچار حساسیت شود.


2. بدنتان زخم است؟ خوش‌اخلاق باشید!
خوش‌رفتاری موجب می‌شود که زخم‌های بدنتان زودتر بهبود یابد. دکتر جانیت کیکلت، استاد روانپزشکی دانشگاه اوهایو معتقد است که رفتار خصمانه و خشونت‌آمیز، روند بهبود زخم‌ها و کبودشدگی‌ها را افزایش می‌دهد. اما خوش‌رفتاری و مثبت اندیشی موجب می‌شود که میزان واسطه شیمیایی سایتوکین در بدن افزایش یابد. سایتوکین موجب می‌شود که سلول‌هایی که برای ترمیم زخم یا هر نقطه آسیب‌دیده بدن نیاز هستند، در نواحی اطراف زخم، زود‌تر تکثیر شوند.


3. بیمارید؟ خوش‌بین باشید!
کنار گذاشتن بدبینی گاهی بیماری‌ شما را تا حد بسیاری بهبود می‌بخشد. نتایج تحقیقات نشان داده است افرادی که در تست‌های خوش‌بینی نمره خوبی گرفته‌اند 55 درصد کمتر از افرادی که همیشه احساس شکست و ناامیدی می‌کنند در معرض خطر مرگ به خاطر بیماری‌های قلبی و عروقی قرار دارند.


4. دنبال تناسب‌اندامید؟ تصویرسازی کنید!
در ذهن خود تصویری از ورزش‌ها و نرمش‌ها را تداعی کنید تا روند بهبودتان سریع‌تر شود. دانشمندان دانشگاه کلیولند آمریکا معتقدند که تنها ساختن تصویری ذهنی از بلند کردن وزنه و یا وزنه‌برداری موجب می‌‌شود که ماهیچه‌های قوی‌تر داشته باشید و روند بهبودتان سریع‌تر شود.


5. کارتان حساس است؟ موسیقی گوش کنید!
وقتی در جاده در حال رانندگی هستید و چشمان‌تان از فرط خستگی قرمز می‌شود، رادیوی اتومبیل‌تان را روشن می‌کنید. محققان ژاپنی معتقدند موسیقی گوش کردن زمانی‌که در حال انجام کارهای روزانه‌تان هستید، موجب می‌شود کمتر احساس خستگی کنید و کارتان را دقیق‌تر و با حوصله بیشتری انجام دهید.
موسیقی موجب می‌‌شود بدنتان به درخواست‌های استراحتی که از مغز صادر می‌شود، پاسخ دهد. همچنین موسیقی برخی احساسات بی‌حاصل و خستگی آفرین را در نطفه خفه می‌کند و موجب می‌شود بر سختی کارتان غلبه کنید .

                                                 


این روزا گوزن رو سر نمی برن
میشکنن شاخشو میفرستن تو باغ

این روزا طاقو نمیریزن سرش
سر گله شونو میکوبن به طاق

این روزا آخر نمایشا بد شده
همه نقش همو بازی می کنند

اونایی که چشمشون به قدرته
هم پیاله هاشو راضی می کنند

نمی دونم اگه برگردیم عقب
دل طوقی واسه کی پر میزنه

اگه فرمونو یه شب دوره کنن
چند تا چاقو پشت قیصر می زنه

نمی دونم اگه برگردیم عقب
داشاکل به عشق کی سر می کنه

اگه رستمو ببینه روی خاک
پشتشو بازم به خنجر می کنه

پای روضه ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگیه

دوره ای که عاقلاش زنجیرین
سوته دل شدن یه دیوونگیه 

دوره ای که عاقلاش زنجیرین
سوته دل شدن یه دیوونگیه

این روزا دوره ی غیرت کشیه
کی می دونه قیصر این روزا کجاست

بکشی و نکشی می کشنت
این جا بازارچه ی آب منگلیاست


این تازه ترین کار داریوش است و مطمئنا یکی از بهترین کارهایی است که اجرا کرده است. کسانی که فیلمهای گوزنها، طوقی، داش آکل، قیصر و سوته دلان رو ندیده باشن از مفهوم این ترانه چیزی نخواهند فهمید باید با این فیلمها زندگی کرده باشی تا بفهمی که شنیدن این ترانه چه لذتی داره.


روزبه بمانی فوق العاده از داستانهای این فیلمها استفاده کرده است و علیرضا افکاری هم با استفاده از المانهای موسیقی این فیلمها خوب تونسته فضاسازی کنه و داریوش هم مثل همیشه خوب اجرا کرده است.

هر بندش یاد و خاطره یه سکانس محشره. مگه میشه گوزنها رو دیده باشی و با بند اول و دوم این ترانه گریه نکنی « وقتی رفتی نفهمیدم کی رفته وقتی اومدی فهمیدم کی اومده ،خلاصه اق قدرت.» مگه میشه این دیالوگ رو از یاد برد یا وقتی که سید رو به قدرت میگه:« به امام حسین بالامو می دونم پائینمم میدونم غصه ورم داشته غصه من که عین تو نیست همش شده التماس، گور پدر نئشگیه بعد التماس ...» مگه میشه این ترانه رو شنید و از طوقی چیزی نگفت آخ که چه حالی داره این نوستالژی لعنتی. به قول یکی «فیلم هم فیلمهای بهروز نه این قرتی های سوسول موسول گلزاری، اند مردونگی و مرام و معرفت بودن»

طوقی رو ندیدی؟ بابا نصف بیشتر عمرت به فناست، طوقی یعنی عشق « جان جان عجب کفتری! ... نمیشه فرش داد.. باس اول جلدش کنم!!» طوقی چه چیزی بود حالا ببین طوقی کجاست؟؟ ما جلد کی شدیم؟؟؟

تا حالا با داش آکل اشک ریختی؟ دِ نریختی که معنی عشق و مرام رو نمیدونی، میدونی عشق به مرجان یعنی چی میدونی وقتی داش آکل می گفت « مرجان ... مرجان .... تو منو کشتی ... به کی بگم ... عشق تو ... منو کشت» یعنی دلت چه حالی داره و اراده اشکات دیگه دست خودت نیست.

دِ چی میفهمی از غم داش آکل که دشنه کاک رستم با نامردی از پشت بهش زد؟ مگه میتونی این دیالوگ داش آکل رو بفهمی که از ته دلش آه میکشه و از عشق نافرجامش میگه :« تو این دنیا من بودم و یه طوطی حالا باز منم و یه طوطی اما دیگه نه اون طوطیه نه من داشی»

قیصر رو ندیدی؟ واسه چی زنده ای؟ پس فیلم ندیدی؟ جان من مگه میشه قیصر رو دید و اشک نریخت؟ راستی قیصرهای این زمونه کجا هستند تا حساب آب منگلیا رو کف دستشون بذارن همون جوری که خودش میگفت :« من تو این دنیا فقط 1 کار دارم یعنی 3 کار اینکه همشونو بفرستم اون دنیا تا کامروا شن و ملائکه ها بادشون بزنن» مگه تو این زمونه مردونگی هم مونده؟ یه نیگا به دور و برتون بندازین، نامردا هم ریش و سبیل و دارن و مث .... دروغ میگن و از ملت دزدی می کنند و بعدش مث گداها دنبالشون میندازن و با انداختن دو تا پول سیا منت شو میزارن، این شده مردونگی دوران ما « کی واسه ما قد یه نخود مردونگی رو کرده تا ما براش یه خروار مردونگی رو کنیم.»


آره قیصر جان همه مون میمیریم مث خیلیا که مردن و هنوز هم از یاد خیلیا رفتن که چرا خیلیا به خون خودشون غلتیده شدند و چقدر فراموش کاریم نگو که ما هم فراموش میکنیم تو گفتی همه فراموش میکنیم اما دیدی که هنوز نتونستیم فراموش کنیم ما با اون خیلیا نیستیم ما با توئیم که نتونستی فراموش کنی و یه گذر به نامت شد و یه تاریخ «3 بار که افتاب بیفته لب اون دیفالو3 بار که اذون مغربو بگن دیگه کی یادشه ما کی بودیمو واسه چی مردیم ننه همونطور که ما یادمون رفته.» آره قیصر ما هنوز از یادمون نرفته.

باید با این فیلمها زندگی کرده باشی تا بفهمی قیصر یعنی چه، باید با بهروز وثوقی و دیالوگاش و بهمن مفید و ناصر ملک مطیعی بوده باشی تا بفهمی این ترانه چی میگه. 

نوشته های بعدی
برای مشاهده مطالب قبلی به بایگانی مطالب مراجعه کنید و یا روی "نوشته های قبلی" کلیک کنید