Untold Story

*** زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد *** شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شادباش *** امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساسی باشد اما عزيزي نباشد *** اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد *** زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز *** مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند *** فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست ، دوست داشتن امري لحظه ايست ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است *** متبرک کسی است که علی رغم همه رویدادها قلب خود را بسوی خدا می گیرد و می گوید : به " تو " توکل می کنم *** هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور "قلبش " می گذارد نه دور سرش *** در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است *** کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد *** هیچ گاه به اندازه زمانی که به خاطر آرمانی عالی شکست خورده اید به پیروزی نزدیک نبوده اید *** به خاطر سختی کارها نیست که ما جرأت نمی کنیم، چون ما جرأت نمی کنیم کارها سخت می شوند *** یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است *** اگر حال و هوای خوبی داری به این دلیل است که افکار خوبی در سر داری *** یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می نمایی *** هر چه فکر شما بزرگتر باشد به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام می گذارید *** عشق بزرگترین چالش و بزرگترین موفقیت است *** طعم بسیاری از شکست های زندگی را کسانی چشیده اند که در دوقدمی پیروزی دست از تلاش کشیده اند *** برای پرواز کردن اول باید ایستادن ، راه رفتن و بالا رفتن را آموخت ، پرواز کردن با پرواز کردن آغاز نمی شود *** اگر خدا آرزویی را در دلت انداخت بدان توان رسیدن به آن را در تو دیده است ***

انسان مي تواند صاحب دانش بشود اما نه صاحب خرد. دانش سهل و آسان است. فقط اندكي تلاش ذهني لازم دارد. تو مي تواني حافظه خود را انباشته كني. حافظه تو همچون حافظه كامپيوتر است. مي تواني همه كتابخانه هاي دنيا را در آن بيندوزي. اماخرد چيزي نيست كه بتوان آنرا اندوخت، زيرا خرد از راه ذهن حاصل نمي شود. خرد از راه قلب و عشق به دست مي آيد نه از راه منطق و استدلال. آنگاه كه قلب با عشق و اعتماد باز و پذيراست، آنگاه كه قلب خود را به هستي واگذاشته، ‌بصيرتي تازه در تو پديد مي آيد. درك و فهمي عميق از اين كه زندگي چيست، ‌تو كيستي و چرا هستي وجود دارد. همه اسرار عالم بر توآشكار مي شوند اما از راه عشق، نه از راه منطق و استدلال. از راه قلب، نه از راه سر. خدا با قلب ارتباطي مستقيم دارد و هيچ ارتباطي با سر ندارد. اگر مي خواهي در راه خدا گام بگذاري بدان كه راه خدا از قلب مي گذرد. وقتي خرد را از راه قلب بشناسي، ‌مي تواني ذهنت را نيز نقش يك خدمتگزار مفيد بكارگيري. حتي مي تواني دانشي كه در ذهنت انباشته اي در خدمت خود قرار دهي- اما نه قبل شناختن خرد از راه قلب. انرژي ات را به سوي قلبت روان كن. عاشق تر شو تا حيران شوي. با شكوفا تر شدن عشق و باز شدن گلبرگهاي گل عشق در قلبت، چيزي بي نهايت زيبا در تو فرود مي آيد- آن همان خرد است. و خرد با خود آزادي مي آورد. دانش با خود معلومات مي آورد و خرد دگرگوني.

در دنيا دو گروه انسان وجود دارند: انسانهايي وجود دارند كه زياده خواه اند و هيچگاه از آنچه دارند لذت نمي برند. اگر چيزي كه خواهان آن هستند در اختيارشان قرار گيرد، باز هم  بيشتر خواهند خواست و از آن لذت نخواهند برد. لذت بردن از زندگي را تا پايان عمر به زمان آينده موكول خواهند ساخت. زندگي آنان چيزي نيست مگر به تعويق انداختن هاي مكرر. هميشه فرداست و فردا. امروز بايد كار كنند. امروز بايد پول در آورند. فردا خوشي خواهند كرد. فردا لذت خواهند برد. اما اين فردا هرگز نخواهد رسيد، زيرا هميشه امروز است. بنابراين اينان بدون اين كه بدانند زندگي چيست، زندگي را سپري مي كنند. دومين گروه كساني هستند كه از آنچه دارند لذت مي برند و خودشان را براي بيشتر داشتن آزار نمي دهند. و معجزه اينجاست كه اينان هرروز چيزهاي بيشتري براي لذت بردن دارند. ظرفيت لذت بردنشان افزايش مي يابد. پيوسته لذت بردن را تمرين مي كنند و در آن ماهرتر مي شوند. تمام حواسشان زنده مي شود و بسيار تيز هوش مي شوند. جريان زندگي اشان پيوسته ژرف تر خواهد شد و هميشه به عمق حركت خواهند كرد.

آدم های ساده را دوست دارم همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند همان ها که برای همه لبخند دارند همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است ... بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد آدم های ساده را دوست دارم بوی ناب “آدم” می دهند

زندگی بسیار کوتاه است. خطر کن، پای میز قمار زندگی بنشین! چه می توانی از دست بدهی؟ ما با دستانی خالی آمددین، با دستانی خالی هم خواهیم رفت. چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. فقط کمی وقت برای بازیگوشی، برای زمزمه آوازی دل انگیز باقی است، و زمان از دست رفته است. هر لحظه بسی گرانبهاست.

زندگي به خودي خود خنثي است. اين ماييم كه آنرا زيبا يا زشت مي كنيم. زندگي از انرژيهاي خود ما تشكيل مي شود. اگر به درون زندگي، زيبايي بريزيم، ‌زيبا مي شود. اگر كاري نكنيم و انتظار داشته باشيم كه زندگي زيبا شود، اتفاقي رخ نخواهد داد. زيبايي را بايد خلق كرد. بايد به حقيقت زندگي، رنگ و بو و موسيقي ببخشيد. سپس آن زيبا خواهد شد. هرگاه در خلق زيبايي شريك شويد، زندگي تان زيبا مي شود و هرگاه اين روال را متوقف كنيد، زيبايي از زندگي رخت بر مي بندد. زشتي و زيبايي آفريده خود ماست. شادي و بدبختي هم همينطور. شما آنچه را كه خود خلق مي كنيد،‌ دريافت مي داريد. فلسفه كار ما نيز همين است: همانچه مي كاريد، مي درويد. زندگي همانند بوم نقاشي سفيد است مي توانيد روي آن مناظر زيبا بكشيد يا روحهاي سياه و آدمهاي خطرناك. اين به شما بستگي دارد. مي توانيد زندگي تان را به رويايي زيبا يا كابوسي وحشتناك تبديل كنيد. هنگاميكه اين نكته را درك كرديد، همه چيز ساده مي شود؛‌ خودتان آقاي خودتان مي شويد. زندگي يك فرصت است. هرچه نياز داريد، به شما مي دهد، و شما خود بايد آنچه را كه مي خواهيد، بسازيد. زندگي را بايد خود بسازيد.

همه ما خودمان را چنين متقاعد مي كنيم كه زندگي بهتري خواهيم داشت اگر:
  شغلمان را تغيير دهيم مهاجرت كنيم با افراد تازه اي آشنا شويم ازدواج كنيم.
فكر ميكنيم،‌ زندگي بهتر خواهد شد اگر: ترفيع بگيريم اقامت بگيريم با افراد بيشتري آشنا شويم بچه دار شويم و خسته مي شويم وقتي: مي بينيم رييسمان نمي فهمد زبان مشترك نداريم همديگر را نمي فهميم مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند بهتر است صبر كنيم ... با خود مي گوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :  

رييسمان تغيير كند، شغلمان را تغيير دهيم به جاي ديگري سفر كنيم به دنبال دوستان تازه اي بگرديم همسرمان رفتارش را عوض كند يك ماشين شيك تر داشته باشيم بچه هايمان ازدواج كنند به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم....

حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد. اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است. بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم. به خيالمان مي رسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع مي شود كه موانعي كه سر راهمان هستند، كنار بروند: مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم مي كنيم كاري كه بايد تمام كنيم زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ... بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود! بعد از آن كه همه ی اين ها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آن ها را موانع مي‌شناسيم اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد. خوشبختي، خود همين جاده است..

بياييد از هر لحظه لذت ببريم. براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم: در انتظار فارغ التحصيلي بازگشت به دانشگاه كاهش وزن افزايش وزن شروع به كار مهاجرت دوستان تازه ازدواج شروع تعطيلات صبح جمعه در انتظار دريافت وام جديد خريد يك ماشين نو باز پرداخت قسط ها بهار و تابستان و پاييز و زمستان اول برج پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون مردن تولد مجدد و...

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد. هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد. زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.

هستي يك اركستر موسيقي است و ما هم بايد با آن هماهنگ باشيم. به همين دليل است كه ذهن و دل انسان، اين قدر به موسيقي علاقه نشان مي دهد. گاهي با گوش دادن به يك موسيقي زيبا، اين هماهنگي زيباي هستي را دوباره تجربه مي كنيد. با گوش دادن به آثار بتهوون، موتسارت يا موسيقي كلاسيك شرقي،‌ گويي به دنيايي ديگر سفر مي كنيم. ديگر در حال و هواي عادي خود نيستيم و طول موج مان كاملا تغيير مي كند. تعريف موسيقي واقعي همين است. موسيقي اي كه از وجود شما سرچشمه گرفته باشد، باعث نزول آرامش مي شود و شادي عميقي در دل به وجود مي آورد. ممكن است درك نكنيد چه اتفاقي افتاده، ولي بدانيد استاد بزرگ – موسيقي دان بزرگ – در حال نواختن است. هستي ريتمي خاص دارد. اگر بتوانيد هماهنگ با اين ريتم، موسيقي بيافرينيد،‌ كسانيكه اين موسيقي را مي شنوند، ‌با آن هماهنگ مي گردند. مي توان اين كار را از راههاي مختلف انجام داد. مي توانيد كنار يك آبشار بنشينيد و به صداي آب گوش فرا دهيد و آهسته آهسته با آن يكي شويد. چشمان خود را ببنديد و احساس كنيد با آبشار يكي شده ايد. از عمق درون خود، اين يگانگي را احساس كنيد. سپس لحظاتي پيش مي آيد كه ناگهان حس مي كنيد اين يگانگي رخ داده است و شادي عميقي را مي چشيد.

يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد ،

نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد ،

خطي ننويسم که آزار دهد کسي را . 

يادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب کين را با کمتر ازمهر ندهم يادم باشد

جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم  

يادم باشد بايد در برابر فريادهاسکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم

يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم

يادم باشد زمان بهترين استاد است

يادم باشد قلب کسي را نشکنم

يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد

يادم باشد پلهاي پشت سرم را ويران نکنم

يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد

يادم باشد که عشق کيمياي زندگيست

در دنيا دو گروه انسان وجود دارند: انسانهايي وجود دارند كه زياده خواه اند و هيچگاه از آنچه دارند لذت نمي برند. اگر چيزي كه خواهان آن هستند در اختيارشان قرار گيرد، باز هم  بيشتر خواهند خواست و از آن لذت نخواهند برد. لذت بردن از زندگي را تا پايان عمر به زمان آينده موكول خواهند ساخت. زندگي آنان چيزي نيست مگر به تعويق انداختن هاي مكرر. هميشه فرداست و فردا. امروز بايد كار كنند. امروز بايد پول در آورند. فردا خوشي خواهند كرد. فردا لذت خواهند برد. اما اين فردا هرگز نخواهد رسيد، زيرا هميشه امروز است. بنابراين اينان بدون اين كه بدانند زندگي چيست، زندگي را سپري مي كنند. دومين گروه كساني هستند كه از آنچه دارند لذت مي برند و خودشان را براي بيشتر داشتن آزار نمي دهند. و معجزه اينجاست كه اينان هرروز چيزهاي بيشتري براي لذت بردن دارند. ظرفيت لذت بردنشان افزايش مي يابد. پيوسته لذت بردن را تمرين مي كنند و در آن ماهرتر مي شوند. تمام حواسشان زنده مي شود و بسيار تيز هوش مي شوند. جريان زندگي اشان پيوسته ژرف تر خواهد شد و هميشه به عمق حركت خواهند كرد.

الهي به مستان جام شهود
به عقل آفرينان بزم وجود
به آنان كه بي باده مست آمدند
ننوشيده مي مي پرست آمدند
دلم مجمر آتش طور كن
گلم ساغر آب انگور كن
به ساغر كشان شراب ازل
به ميخاره گان مي لم يزل
به عشقي كه شد از ازل آشكار
به حسني كه شد عشق را پرده دار
دلم مجمر آتش طور كن
گلم ساغر آب انگور كن
در اين حال مستي صفا كردم
تو را اي خدا من صدا كردم
از اين روزگاري كه من ديده ام
چه شبها خدايا خدا كردم
نهادم سر سجده بر خاكت
به درگاهت امشب دعا كردم
شرار عمر فاني من
طلوع جاودان تويي تو
نشان ناتواني من
توان بي نشان تو يي تو
تو شور عشقم داده اي
مرا تو رسوا كرده اي
بكوي اهل دل مرا
تو مست و شيدا كرده اي
كجا روم كه چاره ساز اي خدا تويي
نياز هر چه بي نياز اي خدا تويي

آغوش بگشا تا بي درنگ خدا را در بر گيري. آغوش خدا هميشه باز و همواره پذيراي ماست. مشكل از جانب ماست. خورشيد برآمده ولي ما با چشماني بسته نشسته ايم. خورشيد بينوا چه مي تواند بكند؟ پرتوافشاني مي كند اما ما در تاريكي به سر مي بريم. و گشودن چشمها كاري است بس آسان. به محض اينكه چشمانت را بگشايي تاريكي ناپديد مي شود! دنياي درون نيز اينگونه است. خدا هميشه حاضر،‌در دسترس و آماده است تا تو را از عشق و از شور و نشاط سرشار سازد. آماده است تا تو را غرق نعمت كند. اما تو بسته هستي. آماده دريافت از خدا نيستي. ما در سلولي كوچك، بسته و بدون در و پنجره زندگي مي كنيم. گمان مي كنيم كه اينطوري امن تر و راحت تر است. اما اين نه راحتي است نه امنيت، بلكه مرگ است. زندگي در گورستان است. 

از پرندگان، آواز خواندنشان را بياموز، از درختان رقصشان را و از رود خانه ها موسيقي شان را. ديده بگشا تا از شعر پر شور هستي حيران شوي. نيازي نيست بدنبال معناي هستي بگردي. اگر چنين كني، جستجوي تو يك جستجوي فلسفي مي شود. همين كه بپرسي" معناي آن چيست؟ " از راه شهر بدر مي شود. بدون مطرح ساختن پرسش" معناي پيچ و تاب خوردن درخت در باد چيست؟ " با درخت به رقص در آي تا در راه شعر قدم بگذاري. و معجزه معجزه ها اينجاست كه كسي كه بدنبال معنا نيست بي درنگ آنرا مي يابد با درختان برقص! با پرندگان آواز بخوان! در رودخانه شنا كن تا معنا را بيابي- بدون اينكه آنرا جستجو كني. جزيي از اين هستي زيبا شو. ترانه ات را بخوان، زيرا هركس با ترانه اي در قلب خويش بدنيا مي آيد و تو تا زمانيكه اين ترانه را نخواني، نا كام خواهي ماند. تو بايد كار خودت را انجان دهي. منظور من از خواندن ترانه ات همين است. هر كاري دوست داري! اهميت نده كه ديگران چه مي گويند. ديگران بي ربط مي گويند. هر آنچه مي خواهي انجام دهي، بدن توجه به پيامدهاي آن پافشاري كن. سازش نكن. شاعر عصيانگر است و هرگز مصالحه نمي كند. اگر مصالحه كند شاعر نيست يك تاجر است. و اگر سازش نكني، عشق تو در تمام جهتها رشد خواهد كرد. ترانه ات را بخوان تا عشقي را كه از سر چشمه اي پنهان در وجودت قوران مي كند بيابي. اين عشق با لبريز شدن از تو به ديگران سرايت خواهد كرد.

پادشاهي ما در درون ماست. در دنياي بيرون محكوم به گدا ماندن هستيم. هركاري انجام دهيم، اين حقيقت بنيادين تغييرناپذير است. مي توانيم پول، قدرت، جاه و مقامي فراوان به دست آوريم اما در پشت تمام اين نماها، همچنان آن گدا پنهان و باقي خواهد ماند. اگر به عمق چشمان مردم ثروتمند بنگري مي تواني آن گدا را ببيني. آنها پنهان كاري مي كنند. مي كوشند به هر طريق ممكن نگذارند كسي پي ببرد كه كيست اند. خودشان را در پرده مي كنند اما خود مي دانند، همه مي دانند، هركسي كه هوشمند است مي داند كه آن گدا هنوز آنجاست. با روي آوردن به درون، آن گدا ناپديد مي شود. آنگاه تو به عرصه پادشاهي خداوند وارد و براي نخستين بار پادشاه واقعي مي شوي. مسيح تا آخر عمرش از پادشاه درون سخن گفت اما هيچكس منظورش را درست نفهميد. همانگونه كه درمورد تمام ديگر انسانهاي بيدار چنين شده- هيچكس به درستي منظورشان را نفهميده است.  پادشاهي واقعي در درون توست. از ازل در درون تو بوده. لازم نيست آنرا بيافريني، فقط بايد به يادش آوري.

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

با تواین تن شکسته

داره کم کم جون می گیره

آخرین ذرات موندن

توی رگ هام نمی میره



با تو انگار تو بهشتم

با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم

عاشق شهامتم من



اگه رو حصیر بشینم

اگه هیچ نداشته باشم

با تو من مالک دنیام

با تو در نهایتم من



با تو انگار تو بهشتم

با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم

عاشق شهامتم من



با تو شاه ماهی دریا

بی تو مرگ موج تو ساحل

با تو شکل یک حماسه

بی تو یک کلام باطل



بی تو من هیچی نمی خوام

از این عمری که دو روزه

نرو تا غم واسه قلبم

پیرهن عزا بدوزه



با تو انگار تو بهشتم

با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم

عاشق شهامتم من

بايد بگونه اي در زمين زندگي كني كه گويي در بهشت زندگي مي كني. آنگاه مي تواني وارد بهشت شوي. تنها كساني كه از قبل در بهشت به سر مي برند مي توانند وارد بهشت شوند،‌ نه هيچكس ديگر. تنها كساني كه از قبل طعم شادي و نشاط را چشيده اند‌ شايسته بهشت اند. اين زمين، اين زندگي فرصتي است براي چنان هشيار، حساس و همساز شدن كه بتواني شادي و نشاط را در همه جا احساس كني- نه فقط احساس كني، بلكه جزيي از آن رقص شوي. خودت را در آن نيست كني...







Laughter is prayer. If you can laugh you have learnt to pray. Do not be serious; a serious person can never be religious. A person who can laugh absolutely, who sees the whole ridiculousness and the whole game of life, becomes enlightened in that laughter.

 

خنده عبادت است. اگر بتوانی بخندی، چگونه عبادت کردن را آموخته ای. جدی نباش؛ آدم جدی هرگز نمی تواند مذهبی باشد. آدمی که بتواند بی چون و چرا بخندد، آدمی که همه مسخرگی و همه بازی زندگی را می بیند، در میان آن خنده به اشراق می رسد.

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد. مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد. چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"


گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره! بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه. همیشه به خاطر داشته باشید: *خدا پشت پنجره ایستاده*

 Man carries the seed of his misery or bliss, hell or heaven, within himself. Whatsoever happens to you. It happens because of you.

انسان بذر بدبختی یا سعادت را – جهنم یا بهشت را – در درون خود یدک می کشد؛ هرچه بر سرت می آید دلیل آن اتفاق تویی

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان اما بقدر فهم تو کوچک میشود و بقدر نیاز تو فرود می آید و بقدر آرزوی تو گسترده میشود و بقدر ایمان تو کارگشا میشود و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود و به قدر دل امیدواران گرم میشود...

یتیمان را پدر می شود و مادر، بی برادران را برادر می شود، بی همسرماندگان را همسر میشود، عقیمان را فرزند میشود، ناامیدان را امید می شود، گمگشتگان را راه میشود، در تاریکی ماندگان را نور میشود، رزمندگان را شمشیر می شود، پیران را عصا می شود و محتاجان به عشق را عشق می شود...

خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط :

اعتقاد، پاکی دل، طهارت روح و پرهیز از معامله با ابلیس...

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از : ناجوانمردیهــا و ناراستی ها و نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند

چگونه بر سر سفره ی شما

با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد

و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید

که در خدایی خدا یافت نمیشود؟

که به شیطان پناه میبرید؟

که در عشق یافت نمیشود

که به نفرت پناه میبرید؟

که در حقیقت یافت نمیشود

که به دروغ پناه میبرید؟

که در سلامت یافت نمیشود

که به خلاف پناه میبرید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید؟


مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد... چیزی شبیه یک بوسه مثلا.

 

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

 

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

 

آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

 

آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.

 

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

 

آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

 

آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آنها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

 

آدم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلاً تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین، خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچکس را تاب نمی آوردند.

 

آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

 

آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

 

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

 

همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...



روزي سوراخ كوچكي در يك پيله كرم ابريشم ظاهر شد. شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد. آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد كه خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد كه به پروانه كمك كند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد، اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود و از جپه او محافظت كند. اما چنين نشد ! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را زير زمين بخزد و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز كند. آن شخص مهربان نفهميد كه ... محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود، تا با آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد. گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر مي كرد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم، فلج مي شديم به اندازه كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم. من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !
...

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،
فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...


آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.


سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.
اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.


در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.


گاهی لازم است كوتاه بيايی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

آنها که به سر در طلب کعبه دويدند
چون عاقبت‌الامر به مقصود رسيدند

رفتند
رفتند در آن خانه كه بينند خدا را
بسيار بجستندخدا را و نديدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکليف

ناگاه
ناگاه خطابي هم از آن خانه شنيدند

کاي خانه پرستان
کاي خانه پرستان چه پرستيد گل وسنگ
آن خانه پرستيد که پاکان طلبيدند

آن کس که به فریاد دلش بیدار نشود،
به فریاد دیگران نیز بیدار نخواهد شد

اگر بتوانی بخندی، آموخته ای ...که ...چگونه نیایش کنی

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد، هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می یابی!

بگذار خنده ات خنده ای از ته دل باشد. چنین خنده ای پدیده ای نادر است!

کسی می تواند بخندد، که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند.

کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!

شادی اگر تقسیم شود، دو برابر می شود!

همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!

یادت باشه! انسان های خندان و شاد به خداوند شبیه ترند

من زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان را دوست دارم 
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران 
من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را 
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم 
دوستی های نهان را خنده های ناگهان را 
بوسه های صادق و سرشارمان را 
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم
مادران را قلبهای پاکشان را 
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را 
شوروشوق چشمشان را 
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم 
من دروغ بچگان را 
شیطنتهای همیشه بکرشان را 
رازشان را 
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را 
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را 
هر نگاه خالی از نیرنگشان را 
اعتماد خالی از تردیدشان را 
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم 
من تمام لحظه های زیستن را دوست دارم

We have to create a world of really sensitive people, who can understand music, poetry, paintings, who can understand nature, who can understand the world that surrounds them: the stars, the moon, the sun. Just a bird on the wing can fill you with immense rejoicing. The freedom of the small bird, the song of the small bird, may make you dance, sing. Humanity has lost its heart, and we have to give it back to everyone who is willing.

باید دنیایی از آدم های به واقع حساس بیافرینیم، که بتوانند موسیقی، شعر و نقاشی را درک کنند، بتوانند طبیعت را بفهمند، بتوانند زیبایی انسان، طبیعت و دنیایی که آنها را احاطه کرده است، درک کنند؛ ستارگان را، ماه را، خورشید را،. فقط پرنده ای در پرواز می تواند تو را با شعفی سرشار آکنده سازد. شاید که آزادی و چهچه پرنده کوچک، تو را به آواز در آورد. انسانیت ، خود را از دست داده و ما باید آنرا به هرکس که خواستار آن است، بازگردانیم.


يگانه راه خوشبختی اين است كه دردسترس خداي هستي و تمام رنگها، رنگين كمان ها، ترانه ها  ، درختان و گلهاي آن باشي، زيرا خدا را نمي توان در معبدها يافت. معبدها به دست انسان ساخته شده اند. خدا را در طبيعت مي توان يافت. خدا در ستارگان و در زمين خواهي يافت. وقتي باران مي بارد و رايحه اي دل انگيز از زمين بلند مي شود، خدا را در آنجا مي تواني بيابي. خدا را در خند ه هاي يك كودك مي تواني بيابي. خدا را در همه جا غير ازمكانهايي كه به دست مبلغان اختراع شده است مي تواني بيابي – اين مكانها تهي هستند.


هرگزنخواب کورش 

دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در
هفت آسمان ندارد 


 کارون ز چشمه خشکید،

البرز لب فرو بست 

 حتا دل دماوند،


آتش فشان ندارد 

دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو، 

گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان، 

نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما، 

تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز، 

میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت


 بر بیستون نویسند،


دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است

اما چه سود،

اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس،

شیر ژیان ندارد

کوآن حکیم توسی،

شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما

دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،

ای مهرآریایی

بی نام تو،وطن نیز
 نام و نشان ندارد


بارالها مددی که از تو غافل نشوم
بارالها مددی غریب و سائل نشوم
کمکم کن که پر از عشق شود دفتر دل
کمکم کن که ورق پاره باطل نشوم
با تو درویش منم گذشته از خویش منم
آن کم از همگان بیش منم گذشته از خویش منم
مثل یک شاخه سنگین پرم از بار نیاز
بارالها چه کنم گر به تو مایل نشوم؟
دل درویش من این ثروت بی پرده وفا
آیه بذل توام چگونه نازل نشوم
با تو درویش منم گذشته از خویش منم
آن کم از همگان بیش منم گذشته از خویش منم
من یکی قطره و تو ساحل دریای وجود
کمتر از هیچم اگر من به تو واصل نشوم
بارالها حاصل بودنم این تحفه دل
مددی کن که سرافکنده ز حاصل نشوم
با تو درویش منم گذشته از خویش منم
آن کم از همگان بیش منم گذشته از خویش منم


God is a tremendous experience of light, of beauty, of splendor. God is not a word, it is a dimension. It is a vast ocean in which you disappear like a small drop.

خداوند تجربه فوق العاده ای از نور، زیبایی و شکوه است. خدا واژه نیست. وسعت است؛ اقیانوسی بی کرانه، که تو چون قطره ای در آن ناپدید می شوی.


                                    

برای مشاهده مطالب قبلی به بایگانی مطالب مراجعه کنید و یا روی "نوشته های قبلی" کلیک کنید