انسان مي تواند صاحب دانش بشود اما نه صاحب خرد. دانش سهل و آسان است. فقط اندكي تلاش ذهني لازم دارد. تو مي تواني حافظه خود را انباشته كني. حافظه تو همچون حافظه كامپيوتر است. مي تواني همه كتابخانه هاي دنيا را در آن بيندوزي. اماخرد چيزي نيست كه بتوان آنرا اندوخت، زيرا خرد از راه ذهن حاصل نمي شود. خرد از راه قلب و عشق به دست مي آيد نه از راه منطق و استدلال. آنگاه كه قلب با عشق و اعتماد باز و پذيراست، آنگاه كه قلب خود را به هستي واگذاشته، بصيرتي تازه در تو پديد مي آيد. درك و فهمي عميق از اين كه زندگي چيست، تو كيستي و چرا هستي وجود دارد. همه اسرار عالم بر توآشكار مي شوند اما از راه عشق، نه از راه منطق و استدلال. از راه قلب، نه از راه سر. خدا با قلب ارتباطي مستقيم دارد و هيچ ارتباطي با سر ندارد. اگر مي خواهي در راه خدا گام بگذاري بدان كه راه خدا از قلب مي گذرد. وقتي خرد را از راه قلب بشناسي، مي تواني ذهنت را نيز نقش يك خدمتگزار مفيد بكارگيري. حتي مي تواني دانشي كه در ذهنت انباشته اي در خدمت خود قرار دهي- اما نه قبل شناختن خرد از راه قلب. انرژي ات را به سوي قلبت روان كن. عاشق تر شو تا حيران شوي. با شكوفا تر شدن عشق و باز شدن گلبرگهاي گل عشق در قلبت، چيزي بي نهايت زيبا در تو فرود مي آيد- آن همان خرد است. و خرد با خود آزادي مي آورد. دانش با خود معلومات مي آورد و خرد دگرگوني.





